X
تبلیغات
منع مارك موندن هرگز ... خداحافظ

موندن هرگز ... خداحافظ

مي روي تا قصه را غمگين كني

تو هم مثله دیوونه ها کنارمیو دلتنگیامو ثبت میکنی

من نمیدونم چرا وقتی دلتنگم ، دلگیرم ، غصه دارمو ناراحتم میام پیش تو

تو هم شدی مرحم مجازی دردای من

نمیدونم شایدم میام اینجا مینویسم تا شاید یکی مثله خودم بیادو تورو بخونه و ابراز همدردی کنه باهام

دیگه مثل قدیم حوصله ی نوشتنتو ندارم( البته فرصتشم ندارم ) ،

آخه این بلاگ خاطرات جالبیو بازگو نمیکنه ولی سرشار از احساسات مقدسو زیباس .

نمیدونم چرا کسی تورو هک نمیکنه ، چند سالیه که به حرفام گوش میدیو صدات در نمیاد ، دمت گرم .

از وقتی که از تو و خاطراتت فاصله گرفتم به چیزای خوب و پیشرفتهای خوبی دست پیدا کردم .

حالا که دارم وارد به مرحله ی جدیدی از زندگیم میشم امیدوارم امتداد پیشرفت باشه و آخر سال91 حسرت نخورم .

دوست دارم بنویسم ولی نه اینجا

اینجا فقط به درد این میخوره که تاریخچه ی زندگیمو فراموش نکنم.

مرسی که به حرفام گوش کردی وبلاگ ( دوست دارم )




+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 2:53 توسط يه مسافر خسته |


bad az in hame vaght emrpz delam tang shode

blogfa emrozam mesle rozaye gozashte sabtesh kon 2 tarikh

are delam tange rozegare sadegime

rozeegare asheghpishegio sadegim

rozae ke mohabat tamame manaye zenegi bood

delam tange khodam shode

ey weblog emshabam yadet bemone

nemidunam chikar konam

Dge kasio be cheshme zendegi nadidam

delam gerefte


+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 0:35 توسط يه مسافر خسته |


 

دوستای خوبم واسه خوندن این مطلب یکم باید صبور باشین و ۲ یا ۳ ماهی صبر کنین .

چون میخوام کامل باشه و خاطراتم رو زنده کنه .

بعد از سال ۸۸ دوست دارم این مطلب ژست بشه

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 1:9 توسط يه مسافر خسته |


به نام او كه هرچه دارم از اوست  و

 هرچه ندارم از غفلت و بي لياقتي خويش

آغاز هر مطلب و هر سخن مثل پايان اون كمي مشكل به نظر ميرسه .

ولي اگر چرخ گردون روي دور بيوفته ادامه ي كار راحت ميشه .

درسته كه من ديگه زياد نمي نويسم و يا حداقل از دنياي نوشتن و درد و دل كردن فاصله گرفتم ولي هميشه دلتنگه قلم و كاغذ ميشم و  دنبال فرصتي ميگردم تا باز هم به خودم برگردم و بتونم با نوشتن دردِ كهنه ي خودم را تسكين ببخشم .

خيلي وقته كه اينجا نيومدم و ننوشتم ، يعني يه جورائي دل و دماغِ نوشتن را نداشتم  ، بعضي وقتها يه حادثه تو زندگي آدمها باعث ميشه كه از خيلي چيزها فاصله بگيرن و دلبستگي هاشون را كنار بزارن .

خيلي وقتها احساسات ، انسانست و گذشت جاي خودش را با يك حادثه عوض ميكنه و بجاي اون نفرت ، كينه و بي تفاوتي را جايگزين ميكنيه.

درسته كه تا يه جاهائي طبيعي به نظر ميرسه  ولي گاهي اوقات سركش ميشه و ميزنه به سيم آخر .

نمي دونم مشكل كجاست ولي اينو ميدونم كه اكثراً شرايط موجوده كه انسان را ميتونه تغيير بده و ميتونه به راحتي از يك انسان يك حيوان وحشي بسازه و همچنين عكس اين مسئله هم صادقه .

به هيچ وجه دوست ندارم اين نوشتم مثل بقيه ي نوشته هام بوئي از شكوه و شكايت به خودش بگيره ، چون ديگه به اينجور مسائل عادت كردم و به ديد مشكل بهش نگاه نميكنم بنابراين تلاش نميكنم تا وضع را تغيير بدم و عوض كنم .

حالا ديگه دارم دل ميكنم از خودم و دارم كم كم  مثل خود زمينيها ميشم ، با اين تفاوت كه نميخوام به كسي آسيب برسونم و نمي خوام آزارم به كسي برسه ، ميخوام سرم تو لاك خودم باشه و دل واسه كسي نسوزونم و اگه خيلي زرنگم يه نگاهي به خودم بندازم و دلم واسه خودم بسوزه نه كسي ديگه .

دلم هواي از نو نوشتن را كرده بود و به دنبال يك بهونه ي جديد تو زندگيم ميگشتم تا دوباره نوشتن را از سر بگيرم ، ولي هنوز بهونه اي واسه نوشتن پيدا نكردم و طاقت نياوردم كه بيش از اين صبر كنم (۹ -۱۰ ماه )

 

دوست ندارم از گذشته چيزي بخاطر بيارم و نقل كنم ، چون نقل كردن حادثه هاي گذشته و اتفاقاتي كه نميشه اسمشو شكست گذاشت ، تنها يك نقطه ي ضعف براي من تلقي ميشه .

من گذشته ي خودم را فراموش كردم و ازش درس ها ي زيادي ياد گرفتم ، من ديگه اون آدم سابق نيستم ،

اون آدم احساساتيِ زودباور ،

اون آدمي كه صداقت را ميپرستيد و براي اون جونشو ميداد ،

ديگه اون پسري نيستم كه نياز به ابراز احساسات كسي داشته باشه ،

چون تعريفش از احساسات يك سري از حسهاي كذائي و دروغينه كه براي مدتي مياد و خيلي زود ميره و هيچ وقت موندگار نيست .

ديگه نميتونه به اين راحتي ها اعتماد كنه و خيلي زود خودش را ببازه و بزاره ديگران باهاش مثل يك عروسكي كه روزي كهنه ميشه بازي كنن .

* نه دوست داره عروسك باشه و نه عروسك بازي كنه .

* نه دوست داره همزبون داشته باشه و نه ميخواد به حرفاي كسي گوش كنه .

* نه ميخواد به كسي كمك كنه و نه كسي بهش كمك كنه .

* نه ميخواد كسي مرحم زخماش بشه نه انتظار داره كسي زخم زبون بزنه .

* نه زماني داره كه تلف كنه و نه ميزاره كسي وقتشو بگيره

- چون ميدونه يكدلي افسانه شده و محبت با  ريا  همخونه شده  ،  پس آرزوي ديدن محبت را نداره و از ريا حالش به هم ميخوره .

- با تظاهرها ميسازه ولي تظاهر نميكنه .

آره اينه اون انسان جديد كه متولد شد در بين انسانهاي جديد .

مهم نيست كه از من چي ساختين ، مهم نيست كه  هر كسي كه اومد تو زندگيم بردمش تا عرش آسمون و تا روزي كه تو اوج بود رفيق راهم بود و فرداي اون روز بلاي جونم مي شد  . اصلا مهم نيست .

 

ديگه اون قصه ها تموم شد .

آره قبول دارم ، به خدا قبول دارم كه تقصيره خودمه ، ميدونم كه هرچي بلا به سرم اومد تقاص سادگيهاي خودمه ، پس حقم بوده و از اين بابت از همه ي دوستان تشكر ميكنم و آرزوي موفقيت روز افزون را براشون ميكنم .

 

 

حالا اين منم چهره اي جديد در سرزميني عجيب...

(حالا من سفر ميكنم از شهر غصه و دل ميكنم از زادگاهم چون ميخواهم از مرز تكرار عبور كنم و به مانند يك پرنده ي آزاد به هركجا سرك بكشم .)

 

ولي با اين تفاوت كه هيچ همسفري نميخوام ، چون تجربه هاي گذشته توي سفرهاي قبليم خاطرات خوبي را با خودش به همراه نداره.

نميدونم شايدم باز هم دارم اشتباه ميكنم ، شايد هنوزم بشه يه همسفر خوب پيدا كرد ولي  ديگه من نميتونم همسفر خوبي براي يه مسافر باشم و

نميخوام دوباره حماقت كنم ،

 نميخوام ريسكِ تازه اي تو زندگيم بكنم ،

البته ميدونم كه با اين كارم باعث ناراحت شدن خيليها ميشم ، شايد اونها مي خوان با من همسفر بشن و بهم ثابت كنن كه همه ي مسافرا مثل هم نيستن  ولي اين از بدشانسيه اونهاست كه يكم دير اومدن و من تصميم  دارم تنهائي به سفرم ادامه بدم و اونها اگه دوست داشتن ميتونن پشت سر من راه بيوفتن و تا هركجا كه ميتونن به دنبالم بيان . اينطوري من هم راحت ترم چون به پشت سرم نگاه نميكنم و نميبينم كه كي ميمونه و كي نميمونه   و تا وقتي كه به مقصد نرسيدم به پشت سرم نگاه نميكنم .

 

من هنوز هم مسافرم ، مسافر همون جاده هاي زندگي  ولي اينبار خسته نيستم ، بلكه انگيزه ي زيادي دارم تا ثابت كنم ميتونم به تنهائي هم به راهم ادامه بدم و با توكل به تنها يار و ياورم به پايان جاده برسم و تا هميشه پاك بمونم .

خدايا فقط به اميد تو...

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 2:37 توسط يه مسافر خسته |


 

دلم تنگه دوباره تنگ . خسته ي خسته

مثل يه مسافركه روزها ماه ها و سالها توي جاده ي زندگي با پاي پياده سفر كرده و هنوز به انتهاي جاده نرسيده رمق ادامه دادن به راه را نداره

نميدونم چرا پاهام سست شدن.دستام سردنا بدنم ميلرزه

نميدونم شايد اين راه را تنهائي ادامه بدم. شايد همسفرم را از دست دادم .

دليل خستگيم همينه

نداشتن يه همسفر يه همدرد يه همزبون .

اون هم توي جاده ي زندگي تنهام گذاشت و آروم آروم ازم دور شد.

بهم ميگفت :

تو با نبود من زودتر ميتوني به پايان راه برسي

ميگفت:

اگه يه همسفر بهتر از من پيدا كني اون ميتونه تورا بهتر همراهي كنه

ميگفت :

من كه همش موجب آزار و اذيت توام همش بايد بار من راهم به دوش بكشي .

بعد هم آروم بهم ميگفت:

خوب عزيزم تو كه اينجوري بيشتر خسته ميشي . پس بهتره برم تا بتوني راحت تر به راهت ادامه بدي

عزيزم تو بايد به آخر جاده برسي ولي من اگه باشم شايد مانعت بشم

اما اون نميدونست كه

من از اون انرژي ميگرفتم. نميدونست كه اگه نباشه خسته تر از خسته ميشم

ندونست كه اگه بره و تنهام بزاره پاهام ناي ادامه دادن و رفتن تو اين جاده ي طويل را نداره

اصلا شايدم ميدونست

شايد ميدونست كه من بدون او نميتونم ادامه بدم واسه همين رفت

نمي دونم به خدا شايد ميخواست اين حرفها را بهانه كنه كه از شر من خلاص بشه

شايدم همسفري بهتر از من پيدا كرد كه بتونه بهش تكيه كنه

من كه پاك گيج شدم . نمي دونم بايد چيكار كنم. نميدونم دليل اين حرفها و اين كارها چيه؟

نميدونم اينا همش بهانست يا چيزي غير از اينه

اگه شما دوستاي خوبم ميدونين بهم بگين و كمكم كنين

بهم بگين كه تنهائي به راهم ادامه بدم يا اينكه منتظر يه همسفر باشم

ولي چيزي كه خيلي خوب ميدونم اينه كه هيچ همسفري بهتر از اون نيست.

دوستت دارم...

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 20:46 توسط يه مسافر خسته |


 

نميدونم چرا وقتيكه دلم ميگيره ميام سراغ اين وبلاگ

نميدونم چرا هر موقع كه دلم ميگيره حرف رفتن ميزنم

آره خيلي وقتيه كه از فضاي وبلاگ نويسي دورم . دلم هواي اون روزاي عاشقيما كرده

يادم مياد عاشق بودم ولي خودم نميدونستم . هيچ ادعائي نداشتم به عاشقي

ولي حالا كه اون احساس را از دست دادم . تازه ميفهمم كه عاشق بودم

خيلي وقته كه از خودم دور شدم . خيلي وقته كه يادم رفته يه خدائي هم اون بالاها هست

خيلي وقته كه پيشش نرفتم و باهاش درد دل نكردم . ميدونم كه خيلي بيمعرفتم كه فراموشش كردم

ولي خدايا ديگه خسته شدم . ديگه توان بي تو بودن را ندارم . ديگه بسه شرك بسه بي ايمانی

حالا ميفهمم دور از تو بودن برابر خاري و ذلت منه برابر با پوچي و بي معنائيه منه

حرفاي دل من زياده و حوصله ي همه شما كم

حتي اوني كه ادعا ميكنه منا خيلي دوستم داره

هموني كه واسم اشك ميريزه و ميگه بدون تو بودن واسم عين بدبختيه

ولي همين آدمي كه ميگه منا دوست داره و منا ميخواد روزي منا خورد كرد و غروره منا ازم گرفت

خودشم ميدونه كه چقدر از دستش دلخورم ولي بازم دلم تنگه روزائيه كه در كنارش عاشقانه زندگي كردم و احساس با اون بودن را حاظر نبودم با كسي ديگه عوض كنم

ميدونم كه روزي مياد كه عشق آتشين اون خاكستر ميشه

ولي ديگه هيچ اهميتي نداره

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 20:26 توسط يه مسافر خسته |


 

 

خداحافظ

 

 

واقعا دلیلی نداره که بمونم.. دیگه واسه کی

دیگه واسه چی ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 1:23 توسط يه مسافر خسته |


 

وقتی از زندگی و از انسانیت غفلت میکنی

وقتی آلوده ای به گناه و از خودت تنفر داری

اونوقته که هرچی بلاست از آسمون رو سرت میباره

آره قانون زندگی قانون زیبائیه که بخشش توی اون وجود نداره

نمیدونم شاید قسمت چیزه دیگه ای برام رقم بزنه

ولی من اعتقاد دارم که قسمت آدمها به دست خودشون رقم میخوره

من راضی به رضای خدای خودمم و میدونم که تنها یاری که در سخت ترین شرایط تنهام نمیزاره خدای مهربونمه

میدونم که صبر زیادی داره با وجود اینکه اینقدر اذیتش میکنم ولی بازم تنهام نمیزاره و دوستم داره

ناراحت نمیشه

ازم خسته نمیشه

هر موقع که برم در خونش با آغوش باز منا قبول میکنه

برام کلاس نمیزاره

غرور نداره

باهام همیشه مهربونه

مظهره پاکی و صداقته

شیله پیله تو کارش نیست مثل بعضیها

به آدم تعنه نمیزنه

اشتباه هامو توی سرم نمیزنه و همیشه بهم امید میده

با داشتن اون بی نیازم از هر کس

از هر چیز

حالا هم گوشاتونا باز کنید من با داشتن یه همچین رفیقی بی نیازم از شما رفیقای زمینی

اگه میخواین باهام بمونید

در  غیر اینصورت ....

من ناز کسی را نخواهم کشید جز خدای نازنینم

اگه قراره فردا برین

همین الان برین خیلی بهتره

کسی که دنبال بهونست از اول هم مال من نبوده

پس بروووووووووووووو چون مال من نبودی و نیستی

کسی که بهم دروغ میگه واسم هیچ ارزشی نداره

کسی که باهام صادق نیست تو زندگیه من جائی نداره

کسی که واسه ی ارزشهای من ارزش قائل نیست واسه ی من بی ارزشه

حالا اگه میتونی بمون ( با این شرایط )

اگه نمیتونی برو ( چون هیچ نیازی به شما زمینیها ندارم )

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 2:9 توسط يه مسافر خسته |


 

منتظر ميمونم تا بياي ميدونم رو سياهمو

وقتي هم كه بياي توان اينكه سرما بالا بگيرما بهت نگاه كنم را ندارم

و اينم ميدونم كه ارزش نگاه پر ارزش تورا ندارم

ولي چيزي كه خيلي خوب ميدونم اينه كه تو

 باهمه ي بديهام

با همه ي گناهام

با همه ي پيمان شكنيهام

با همه ي بي ايمانيم

 بازم بهم نگاه ميكني

بازم دوستم داري و بازم نگرانمي

آخه تواز آسمونا اومدي

آخه تو با ما زمينيا  زمين تا آسمون فرق داري

تو از طرف آخرين مقصودم خدا مياي

با اين همه گناه و درد كي ميره آخرش بهشت

ببين ببين كه دست من هرجا رسيد از تو نوشت

ميون جاده ها هنوز گرد مسافرا به جاست

تو شهر تو غريبه ام غريبه اي كه بي صداست

+ نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 13:54 توسط يه مسافر خسته |


 

 

خداوندا باز هم با دلي تنگ و پر از نياز به سوي تو ميشتابم

توئي كه هميشه و در همه حال با مني

آري تو با مني تا هيشه تا انتهاي جاده

حتي وقتي كه من بي توام

حتي وقتي كه من از تو دورم

ولي تو هميشه به من نزديكي

خداوندا نيازمندم به لطف و كرمت

مثل هميشه

ولي پروردگارا از خود خجلم كه در زمان نيازمندي به در خانه ات مي آيم

پرودگارا مرا ببخش بمانند هميشه

اي بخشاينده و اي مهربان

مي دانم كه توبه بشكستم

مي دانم كه به عهدم وفا نكردم

مي دانم كه گنه كارم

و اين را خوب مي دانم كه هميشه رحم كردي و بخشيدي

خداوندا توئي عشق من

توئي تمام نياز من

توئي پاكترين احساس

توئي كه در غم و شادي

در ياس و نا اميدي

و در تك تك ثانيه هاي عمرم حضور داشتي

ميدانم كه تنهايم نمي گذاري

پس ياريم كن تا هميشه به يادت باشم

حرف هاي ناگفتني زياد است

ولي افسوس ...

درد دل من را تو ميداني و هيچ لزومي نيست كه ديگري داند

پس سخن را كوتاه ميكم

و راضي به رضاي توام .

هر چه پيش آيد ... خوش آِيد

+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 1:17 توسط يه مسافر خسته |


 

سفر يه شعر سفر يه قصست

سفر رهائي از فصل غصست

با من سفر كن

دريا به دريا ساحل به ساحل تا اوج رويا

سفر عبور از مرز تكراره

هرجاي تازه دنيائي داره

پرنده اي باش با بال پرواز

پر كن فضا را با شعر و آواز

كاشكي تو باشي همسفر من  ( N )

تا بينهايت بال و پر من

سفر هميشه همسفر ميخواد

دل كندن از غم بال و پر ميخواد

از غم نامردمیها بغضها در سینه دارم

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم

سر یه روی شانه های مهربانت میگذارم

عقده ی دل میگشایم

گریه ی بی اختیارم

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 23:46 توسط يه مسافر خسته |


 

یه وبلاگ جدید ساختم حتما ببینید و نظر بدین

خیلی نیاز به کمکتون دارم Help 

 

روی زندگی کلیک کنید

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 19:30 توسط يه مسافر خسته |


 

دیگه قرار نبود که توهم قلبمنو بشکونی

قرار نبود تو هم خستم کنی

من تورا می خوام و تو منا میخوای

مگه نه ؟؟؟ مگه اینطور نیست ؟؟؟

اگه اینطوره پس باید من همونی بشم که تو میخوای و تو هم اگه دلت خواست یکم به حرف دلم گوش کنی  همونی که میگم بشی ( البته اگه منو خواستی )

ببین قرار بود من مال تو بشم پس تو هم مال من بشو

نمی دونم چرا این دفعه دیگه دلم خیلی گرفته؟؟؟

نه بچه ها نا امید نیستم اون هیچ وقت منو نا امید نکرده و نمیکنه

مطمئنم .. مطمئن باشین و نگران نشین

ولی ببین خودت میدونی که عزیزترینمی . خودت میدونی که بهترینمی

من خستم بیشتر از این خستم نکن

تو دلگرمی بودی واسم دلسردم نکن

همینا بهت میگم که خوب بدونی و درموردش شک نکنی که :

 

دوستت دارم همیشه

 

نزار روزی برسه که دوباره بگم :

خداحافظ دیگه رفتم ...پایان ثانیه منم ...

هرجائی ساعت ببینم عقربه هاشو میشکنم...

حتی نشد واسه یه بار من بدیاتو خوب کنم...

خورشیدا کشتم تا دیگه خودم بجات غروب کنم...

کاری نکن که دوباره  بهت بگم :

ازم نخواه بیشتر از این اسیر این قفس باشم...

 هیچی نمونده از دلم خاکستر دو آتیشم...

ریزه ریزه...دل میسوزه ...خسته شدم..

دلم گرفته این روزا غم خونه کرده تو صدام ...

بارون غصه انگاری میباره تو ترانه هام...

عاشق بودم خسته شدم...

خسته شدم دیگه میرم... گریه نکن..

نزار دوباره  به دلم بگم  :

دل بیا بریم ... از عشق دیگه نگیم ... درد عشقی که کشیدیم ... جز خدا به کسی نگیم

آخه میدونی چرا ؟؟؟ چون این دفعه دیگه میرما پشت سرمم نگاه نمیکنم

چون از همه چیز دل میکنما داد میزنم دیگه واسه همیشه رفتم

طاقت موندن ندارما با تمام وجودم میگم :

موندن هرگز...خداحافظ

 

نشکن دلمو

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 15:50 توسط يه مسافر خسته |


 

سلام به همه ی دوستای خوبم

ممنون که واسم نظر میدین

عزیزای من وبلاگی که می خونید شاید کوچه پس کوچه هائی باشه از زندگی

اگه از رفتن حرف میزنم نه اینکه من خیلی غمگینم

نه اینکه نا امیدم و امیدی به ادامه دادن ندارم

نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

من دارم از زندگی میگم از دنیا میگم 

ما داریم میریم مسافر جاده های زندگی هستیم و هر روز داریم جلو و جلوتر میریم

چه بخوایم و چه نخوایم مجبوریم یه مسافر باشیم وبه ادامه دادن فکر کنیم

پس چه بهتر که همیشه بهترین راه را انتخواب کنیم نه کوتاه ترین راه

بنابر این ...

 

موندن هرگز....خداحافظ

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 0:59 توسط يه مسافر خسته |


 

وقتي دل به موندن نداريما موندنمونا بي فايده مي بينيم

وقتي همه چيزا رها مي كنيم حتي عشق و محبتا و ميريم

وقتي ميريم و خيلي از آدما را تنها ميزاريم

وقتي بي تفاوت مي شيم نسبت به همه چيز

اونقته كه ما نمي فهميم داريم چيكار مي كنيم

نمي فهميم كاره خوبي كرديم يا بد . حتي دو دليم كه بريم يا بمونيم

ولي بالاخره مي ريم و از همه چيز دل مي كنيم

ولي قافليم ازاونچه كه بعد از ما رخ مي ده

اينكه چي به سره اونا مياد

اونا بعد از ما چي مي كشن

مطمئنن بهشون بد ميگذره

ولي ما ميريما راحت مي كنيم خودمونا از همه ي سختيها

ولي نمي دونيم كه چندين نفر از رفتن ما ناراحت مي شن

نمي دونيم كه اگه بريم چي ميشه

چون نمي دونيم و خبر نداريم   پس عزم سفر مي كنيم

ولي تا ميايم بريم بغض خيلي سنگيني گلومونا ميگيره

اونقدر بزرگ كه حتي نميزاره كه از جاي خودمون تكون بوخوريم

به هر حال چاره اي هم جز سفر نداريم

ديگه وقته رفتنه

اشك تمام چشماي ما را فرا ميگيره

پاهامون سست ميشه

چشمامون سياهي ميره و سرمون گيج ميره

غم عظيمي تو وجودمون موج ميزنه

به اين فكر مي كنيم كه چه زود گذشت

ياد خاطراتمون ميوفتيم خاطرات تلخ و شيرين

يه لحظه صبر مي كنيم و از رفتن منصرف مي شيم

ولي ميبينيم كه راه برگشتي نداريم

حالا ديگه مجبوريم كه به راه ادامه بديم

اميدواريم كه راه درست را انتخاب كرده باشيم و پشيمون نشيم

چندين سال كه مي گذره بازم مي گيم چه زود گذشت

بعد مي فهميم هر چي جلوتر ميريم

به قصه اي تكراري برمي خوريم

و اين داستان زندگيست

رفتن و نرسيدن ... تكرار مكررات

 

 

موندن هرگز... خداحافظ

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 22:7 توسط يه مسافر خسته |


 

 توصیه می کنم همه ی مطلب را کامل بخونید و در قسمت نظرات بهم بگید برداشتتون چیه؟ 

 يه عكس هم از خودم گذاشتم . اگه خواستين ببينيد.

 

اين مثنوي حديث پريشاني من است بشنو كه سوگنامه ي ويرانه ي من است .

امشب نه اينكه شام غريبان گرفته ام

بلكه به يومن آمدنت جان گرفته ام

گفتي غزل بگو غزلم شوروحال مرد

بعد از تو حس شعرفنا شد خيال مرد

گفتم نرو كه تيره شود زندگانيم

با رفتنت به خاك سيه مي نشانيم

گفتي زمين مجال رسيدن نميدهد بر چشم بازفرصت ديدن نميدهد

وقتي نقاب محور يكرنگ بودن است

معيار مهرورزيمان سنگ بودن است

ديگر چه جاي دلخوش و عشق بازي است

اصلا كدام احمق از اين عشق راضي است؟

اين عشق نيست فاجعه ي قرن آهن است

من بودني كه عاقبتش نيست بودن است

حالا به حرفهاي غريبت رسيده ام

فهميده ام كه خوب تورا بد شنيده ام

حق با تو بود از غم غربت شكسته ام

بگزار تا صادقانه بگويم كه خسته ام

بيزارم از تمام رفيقان نارفيق

اينها چقدر فاصله دارند تا رفيق

من را به ابتذال نبودن كشانده اند

روح مرابه مسند پوچي نشانده اند

تا اين برادران ريا كار زنده اند

اين گرگ صيرتان جفا كار زنده اند

يعقوب درد ميكشد و كور ميشود

يوسف هميشه وصله ي ناجور ميشود

اينجا نقاب شير به كفتار ميزنند

منصور را هر آئينه بر دار ميزنند

اينجا كسي براي كسي كس نمي شود

حتي عقاب در خور كركس نمي شود

جائي كه سهم مرد چيزي جز تازيانه نيست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نيست

ما مي رويم چون دلمان جاي ديگر است

ما مي رويم هر كه بماند مخير است

ما مي رويم گرچه ز الطاف دوستان

بر جاي جاي پيكرمان زخم خنجر است

دلخوش نميكنم به عثمان و مذهبش

در دين ما ملاك مسلمان ابوذر است

ما مي رويم مقصدمان نا مشخص است

هر جا رويم بي شك از اينجا شهربهتر است

از سادگيست گر به كسي تكيه كرده ايم

اينجا كه گرگ با سگ گله برادر است

ما مي رويم ماندن با درد فاجعه است

در عرف ما نشستن يك مرد فاجعه است

ديريست رفته اند اميران قافله

ما مانده ايم قافله پيران قافله

اينجا اگرچه باب من پاي لنگ نيست

بايد شتاب كرد مجال درنگ نيست

بر درب آفتاب پي باج مي رويم

ما هم بدون باج به معراج مي رويم

ما می رویم

موندن هرگز... خداحافظ

 

اینم یه عکس از خودم

همسفر تنها نرو.. با هم خواهيم رفت

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 9:32 توسط يه مسافر خسته |


 

سلام به همه ی دوستای گلم  از همتون عذر خواهی می کنم . شرمندتونم به خدا که نتونستم آپ کنم و بهتون سر بزنم . منو ببخشین آخه یه مدتی نبودم . آخه یه دریچه ی تازه تو زندگیم باز شده واسه همینم دیگه نشد بیام . ولی حالا که اومدم با یه دنیا انرژی اومدم بالاخره شعر خودم را هم واستون گذاشتم . شاید زیاد از نظر شما قشنگ نباشه ولی به هر حال این شعر را که گفتم خیلی خالی شدم و تدائی کننده ی خاطرات خوبه .

دوستتون دارم به خدا .

 

 

 

 

مسافر جاده های عاشقی

تو يك مسافري بدون بايد تو جاده ها باشي....

غصه ي ما را تو نخور هر جا كه هستي خوش باشي.

.ما رفتنيم بايد بريم ... جاواسه موندن نداريم...

دل مي زنيم به جاده ها ... تا كه به مقصد برسيم ....

من مي رم و تو موندي با جاده اي پيش روي تو ...

حرف دلت را مي دونم  مي خواي بگي تنها نرو...

هر چي دلت مي خواد بگو ... اين منو اين صداي تو...

 هواي رفتن كه كني .... منم ميام به پاي تو...

 مي ريو تنها مي موني مثل خودم كه عاشقم...

بازم مي خوام داد بزنم ... بگم هنوز مسافرم...

غم عظيمي تو نگات.... حس غريبي تو چشات ...

 مسافري خسته دلي كه دل به موندن نداري...

 همش يه همسفر مي خواي كه تنهائي جائي نري...

 توام شدي مثل خودم ..تازه مي فهمي عاشقم

دل مي كني از زندگي نمي دوني كه عاشقي

من مي دونم چي مي كشي ... من مي دونم كه عاشقي

مثل خودت تنها بودم آواره ي غم ها بودم ... غصه نخور عزيزكم ....

دلت شكسته مي دونم... درد دلت را من تو اون نگاه نازت مي خونم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 4:11 توسط يه مسافر خسته |


 

سلام به همه ی دوستان

همه ی اونائی که هیچ وقت تنهام نزاشتن ُ همه ی اونائی که واسشون مهم بودم...

نمی دونم چطوری باید ازتون تشکر کنم ...

تصمیم داشتم که هرگز آپ نکنم ... ولی با وجود گلائی مثل شما آپ نکردن دیوونگیه

ازتون با زبون دلم تشکر می کنم

همتونا دوست دارم به همتون عشق می ورزم

امیدوارم که لایق چنین توجهی باشم ُ همیشه واستون دعا می کنم(این تنها کاریه که از دستم بر میاد)

یه شعر گفتم توی پست بعدیم حتما می زارم

ترجیح دادم این پست را اختصاص بدم به تشکر از شما خوبان

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 21:50 توسط يه مسافر خسته |


 

می خوام بنویسم از خودم

می خوام بنویسم از همه ی تنهائیام

می خوام بنویسم که تو این دنیای بزرگ من هیچ کسی را ندارم

می خوام بنویسم که توی این کهکشون پر از ستاره های زیبا  من حتی یه دونه ستاره هم ندارم

می خوام بنویسم از همه ی او نارفیقام

می خوام از اونائی بنویسم که دم از رفاقت می زدن ولی حالا چی ؟

حالا کجان ؟

اونائی که می گفتن دوستم دارن

اونائی که می گفتن باهام می مونن

همونائی که می گفتن تا آخرش باهاتیم

حالا کجان . چرا هیچ کدومشون صدامو نمی شنوند

چرا وقتی بهم نیاز داشتن باهام بودن ؟؟ ولی حالا که من فقط می خوام باهام باشن

حتی یه خبر کوچیکم ازم نمی کیرن

آخه خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

تا کی  بی معرفتی ببینم  تا  کی به همه اطمینان کنمو اونا منو خوردم کنن ؟؟؟

خدایا اگه می گم خسته شدم که دروغ نگفتم

خدایا چرا کسی منو بخاطر خودم نمی خواد  ؟؟؟

چرا این دل کوچیک من باید همه را دوست داشته باشه و بهشون عشق بورزه  ؟؟؟

ولی اونا چی هیچ احساسی نسبت بهم نداشته باشن

خدایا می خوام بگم تنهام خیلیم تنهام ولی می دونم تو همیشه با منی

ولی خدایا منم یکی را می خوام مثل خودم یه انسان که همیشه باهام بمونه

خدایا من از تو طلب یه عشق پاک کردم و تو   بهم دادی  ولی خیلی زود ازم گرفتی

و بعد مثل همیشه تنها شدم تا بهم بفهمونی که عشق واقعی توئی و تلاش برای رسیدن به آفریده هات و عشق به اونا تلاش بی هودست

ولی حالا حرف من اینه که قبول  دارم عشق واقعیم توئی

ولی ازت می خوام که منو از این تنهائی خلاص کنی

خدایا حالا که دارم می نویسم فقط دارم گریه می کنم حتی صفحه ی مانیتور را هم نمی بینم  که بفهمم دارم درست می نویسم یا غلط

ازت می خوام که منو از تنهائی رهائی بدی

دارم دیووووووووونه می شم                                        (((   کجائین بی معرفتا  ؟؟؟ )))

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 19:56 توسط يه مسافر خسته |


 

گيرم بازم بيا ي و از عاشقي بخوني

گيرم تا دنيا دنياست بخواي پيشم بموني

روز غمم نبودي خوشيت با ديگرون بود

منو به كي فروختي ؟  اون از  ما بهترون بود

مياي بيا غريبه  حيف ديگه خيلي ديره

حالا كه خاطراتت يكي يكي مي ميره

كي گفته بود كه تنهام وقتي تو را ندارم    ؟؟؟

بازم مي گم بدوني      منم خدائي دارم

برگشتي اما انگار تو باختي توي بازي

غرورتم شكستست به چيت داري مي نازي ؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 18:15 توسط يه مسافر خسته |


ستاره باران

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران

حركت متن java script by:jade-zendegi.BLOGFA.COM خداحافظ همين حالا